|
برای این کار باید موارد زیر را رعایت کرد :
الف :خودراز بد ونیک جدا کردم و رفتم / رستم ز خودی ،رخ به خداکردم ورفتم ب : من رستم کمان کشم اندر کمین شب/ خوش باد خواب غفلت افراسیابشان
الف : نیم چون خاکیان آلوده ی گرد کدورت ها / صفای چشمه ی مهتاب دارد جان پاک من ب : این نیم کاره ماند و دل من ز کار شد / کار آن کند که هست خداوندگار ما
الف : پیردردی کش ماگرچه ندارد زر وزور/ خوش عطابخش وخطا پوش خدایی دارد ب : درد می کش که تا دوا یابی / درد می نوش تاصفا یابی 2 – توجه به کاربرد «ی» 1- ی نکره
زبان آوری کاندراین امن و داد/سپاست نگوید زبانش مباد 2 – ی مصدری پرسش تشنگی را تو آبی ، جوابی / ریگ های بیابان تو را می شناسند 3 – ی مخفف هستی آتشی ، بویی ز دلجویی نمی آید تو را ،چشمه ام کاری به جز زاری نمی آید مرا 3 -کاربرد انواع را 1 – را مفعولی
ز چشم خویشتن اموختم رسم رفاقت را / که هر عضوی به درد آید به جایش دیده می گرید دل را به کف هر که نهم باز پس آرد / کس تاب نگهداری دیوانه ندارد 2– را فک اضافه
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز / کان سوخته را جان شد و آواز نیامد بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم / فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم بس فراخست حرص را میدان / سخت تنگست رزق را روزن چندان که جهد کردم با زهد و پارسایی /دل را ز دام زلفت ممکن نشد رهایی 3 – راحرف اضافه
حکمت محض است اگرلطف جهان آفرین / خاص کند بنده ای مصلحت عام را (را درمعنی برای) مسعود سعد ، دشمن فضل است روزگار / این روزگار شیفته را فضل کم نمای (را درمعنی به ) ششم ماه را روی برتافتند / سوی باده و بزم بشتافتند (را درمعنی در) آب بریز آتش بیدادرا / زیر تر از خاک نشان باد را ( را در معنی بر ) سخن در پرده گفتی با حریفان / خدا را زین معما پرده بردار ( را در مقام قسم واسترحام ) گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی / دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را (را درمفهوم ضمیر ملکی آن) 4 - درنگ یاکسره گویندکه دوزخی بود عاشق ومست
قولی است خلاف دل درآن نتوان بست 5-استفهام انکاری تو کز سرای طبیعت نمیروی بیرون کجا به کوی حقیقت گذر توانی کرد؟ سیاه زندگی هرگزشودبه آب ؟ سپید رومی هرگز شودبه دود ؟ شب تاریک وبیم موج و گردابی چنین هایل کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها 6-جابجایی ضمایرپیوسته و نقش آن چو فرزند و زن باشدم خون و مغز
كرا بيش بيرون شود كار نغز ( مضاف الیه ) سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد دلبرکه در کف او موم است سنگ خارا(مفعول ) گفتم ببينمش مَگَرم درِد اشتياق ساكن شود، بديدم و مشتاق تر شدم ( مضاف الیه ) گرم وخونين به منش باز آري تا بَرَد زآينه ي قلبم زنگ (مفعول ) 7-انواع حرف که ضمیر پرسشی
که گفتت برو دست رستم ببند نبندد مرا دست چرخ بلند حرف ربط
چنان به کوی توآسوده از بهشتم که در ضمیر نیاید خیال حوری عینم حرف اضافه
کم آوازهرگزنبینی خجل جوی مشک بهترکه یک توده گل مفاهیم کلیدی ابیات
عقل جزوی عشق را منکر بود گرچه بنماید که صاحب سرّ بود حلاج بر سر دار اين نکته خوش سرايد از شافعی نپرسيد امثال اين مسايل پرستش به مستی است در کیش مهر برون اند زین جرگه هشیارها
حجاب راه تـویی حـافــظ از مـیان برخـیـز خوشا کسی که در این راه بی حجاب رود حجاب چهره جان می شودغبار تنم خوشا دمی که ازین چهره پرده برفکنم
بشارت بر به كوي مي فروشان كه حافظ توبه از زهد و ريا كرد فرض ايزد بگذاريم و به كس بد نكنيم ور بود نيز چه شد مردم بيعيب كجاست
طی این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی بــيپيـــــر مـــرو تو در خـــرابـات هـــر چنـــــد سكنــــدر زمانــــي
از تن دوست درسرای مجاز جان برون آید ونیاید راز محرم این هوش جز بیهوش نیست مرزبان را مشتری جز گوش نیست
هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار کس را وقوف نیست که انجام کار چیست ای دل ار عشرت امروز به فردا فکنی مایه نقد بقا را که ضمان خواهد شد
آسایش دو گیتی تفسیراین دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارا
این قافله عمر عجب می گذرد دریاب دمی که با طرب می گذرد آگه نيم كه عمر گرامي چسان گذشت خوابم ربوده بود كه اين كاروان گذشت
بگویم گرت هوش اندر سر است سخن هرچه کوته بود بهتر است سخن گوهر شد و گوینده غواص به سختی در کف آید گوهر خاص
جهانا سراسر فسوسی و باد به تو نیست مرد خردمند شاد میل در چشم جهان کش تا نبیند در جهان کز جهان تاریک تر زندان سرایی برنخاست
هر كس به تمنّايي رفتند به صحرايي ما را كه تویی منظور، خاطر نرود جايي به مجمعي كه درآيند شاهدان دو عالم نظر به سوي تو دارم غلام روي تو باشم
خلــق چو مرغابيــان زاده ز دريــاي جان كي كند اينجا مُقام مرغ كزآن بحر خاست؟ مـا به فلك بوده ايـم، يـار ملك بوده ايـم باز همان جا رويم جمله، كه آن شهر ماست
بيرون ز تو نيست هر چه در عالم هست از خود بطلب هر آن چه خواهي كه تويي گر جام جهان نماي مي جويي تو در صندوقي نهاده در سينه ي توست
روده ي تنگ به يك نان تهي پرگردد نعمت روي زميـن پر نكنـــد ديــده ي تنگ چشم تنگ مـرد دنيـا دوست را يا قناعت پر كنـد يا خـاك گـور
درشتي و نرمي به هم در به است چو فاصد كه جرّاح و مرهم نه است درشتي نگيـرد خــردمند پيش نه سستي كه ناقص كند قدر خويش
+ نوشته شده در شنبه دوم بهمن ۱۳۹۵ساعت 20:30  توسط احسان الدین رضانیا
|
|